یک روز میبوسمت
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸  

یک روز می بوسمت !
فوقش خدا مرا می برد جهنم !
فوقش می شوم ابلیس !
آنوقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی !
جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت !
وای خدا ! چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !

 

یک روز می بوسمت !

پنهان کردن هم ندارد .

مثل خنده های تو نیست که مخفی شان می کنی ، یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود

مثل نجابت چشمهای تو است ، وقتی که توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند . عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود ... .
یک روز می بوسمت !

یکی از همین روزهایی که می خندانمت ، یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم : می بوسمت !

و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... .
یک روز می بوسمت !

یک روز که باران می بارد ، یک روز که چترمان دو نفره شده ، یک روز که همه جا حسابی خیس است

یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را کنی ، آهسته ، می بوسمت ... .
یک روز می بوسمت !

هر چه پیش آید خوش آید !

حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !

دلم ترسیده ، که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .

آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتنی شده که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ، هزار هزار حرف باشد .

به قول شاعر : عشق کلاس اول ، تنها سه حرف است ، اما کلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .
یک روز می بوسمت !

فوقش خدا مرا می برد جهنم !
فوقش می شوم ابلیس !

آنوقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی !

جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت !

وای خدا !

چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !
یک روز می بوسمت !

می خندم و می بوسمت !

گریه می کنم و می بوسمت !

یک روز می آید که از آن روز به بعد ، من هر روز می بوسمت !
 

لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ، و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت !
 

تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم

 



 
تجلیل بدون تعارف
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

غیر از زن، مرد چگونه میتوتند از زن تجلیل کند.

در شاخه های گل؟ نه

در گرفتن هدیه های بازاری؟ نه

بلکه در شناختن قدر و منزلتش

در نهراسیدن از پیشرفتش

در بخشیدن یک اقتدار مالی به او

در شانه به شانه راه رفتن با او

همطراز شدنش...

و فهم عمق عاطفه و عشقش.

او را از دریچه چشم خدا دیدنش

و نخواهد که ضعیف باشد.



 
چشمهایت...
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

اولش فکر نمیکردم که دلم رو برده باشه

یا دلم گول چشمای روشنش رو خورده باشه

اما نه  گذشت و دیدم   دل من دیوونه تر شد

به تو گفتم و دلت از قصه من با خبر شد

اخ که چه لذتی داره  ناز چشماتو کشیدن

رفتن یک راه دشوار   واسه هرگز نرسیدن

 

 

میدونم دوستم نداری  مثل روزهای گذشته

من خودم خوندم تو چشمات  یکسی اینو نوشته

میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

میدونم واست یکی شد  بودن و نبودن من

 

اما روح من یه دریاست    پره از موج و تلاطم

ساحلش تویی و موجاش  خنجرهای حرف مردم

 



 
عشق چیست؟
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

عشق

 

دختری کنجکاو میپرسید:  ایها الناس عشق یعنی چه

 

دختری گفت: اولش رویا

 

 

آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج


پدرش گفت: بچه ساکت باش


رهروی گفت: کوچه ای بن بست عین و شین است و قاف، دیگر هیچ


دلبری گفت: شوخی لوسی است


مفلسی گفت: عشق پر کردن


شاعری گفت: یک کمی احساس


عاشقی گفت: خانمان سوز است


شیخ گفتا:گناه بی بخشش

بار سنگین عشق بر شانه
مثل احساس گل به پروانه
شکم خالی زن و فرزند
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
بی ادب! این به تو نیامده است پینه و زخم و تاول کف دست

 واعظی گفت: واژه بی معناست


زاهدی گفت: طوق شیطان است

 محتسب گفت: منکر عظما ست


قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت


جاهلی گفت: عشق را عشق است

 پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت


رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است


دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست


چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم


طفل معصوم با خودش می گفت:
من فقط یک سوال پرسیدم!




 
سلام
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

سلام ای کهنه عشق من  که یاد تو چه پابرجاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل  سلام از ماست

تو یک رویای کوتاهی  دعای هر  سحرگاهی

شدم خام عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

من ان خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم

ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمیپوشم

تو غم در شکل اوازی  شکوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز  که بر من دل نمیبازی

مرا دیوانه میخواهی  زخود بیگانه میخواهی

مرا دلباخته چون مجنون  زمن افسانه میخواهی

شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی

نگاهم کن نگاهم کن   شدم هر انچه می خواستی

سلام ای کهنه عشق من  که یادتو چه پابرجاست

سلام به روی ماه تو عزیز دل  سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق  مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور   نیابی از من عاشقتر

نمیترسم من از اقرار  گذشته اب از سرم دیگر

کذشته اب از سرم دیگر...

سلام ای کهنه عشق من  که یادتو چه پابرجاست

سلام به روی ماه تو عزیز دل  سلام از ماست

 



 
او می آید
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸  

کسی ارام میاید،نگاهش خیس عرفان است

وجودش را به به سادگی خزیدن باد بین گیسوان رها شده ام حس میکنم.

قدمهایش را

قدمهایش پر از معنای خوش ماندگاریست.

دلش را گویم که از جنس لطیف ابر بارانیست

کسی ارام میاید

کسی ارام فانوس بر دست،بسان نور سوی من میاید

اری ، او همان است که من میخواهم

اری

او میاید



 
دوستت دارم ،اما...
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸  

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

.وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..

صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی  ..پیشونیم رو بوسیدی و

گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه .

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری .

.اینهمه به کارهای من گیر نده

وقتی  40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم

تو داشتی به حساب و کتابهات می رسیدی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری

تو درسها  به بچه مون کمک کنی ..

وقتی  که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم  تو همونجور که روزنامه میخوندی

بهم نکاه کردی و خندیدی

وقتی  60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی ...

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم

من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود ..

وقتی  که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری ..

نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد

و  اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری

و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی

چون زمانی که از دستش بدی

مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی

اون دیگر صدایت را نخواهد شنید



 
زندگی
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸  

حالا که حرف دل و راه دلامون یکی شد   اسمون پر ستاره شبهامون یکی شد

هر چی دارم مال تو       باقی عمرم مال تو. شعر های عاشقونم  اگر نمردم مال تو

مال و منالی ندارم ،اما ستاره هارو هر چی شمردم مال تو

توی قمار زندگی هر چی که باختیم  پای من ، هرچی که بردیم مال تو

...

 

حالا که روز و روزگارمون یکی شد ، شبهای مهتابی و شبهای تارمون یکی شد

روزگار و شبهای تارش مال من، شبای مهتابی و صبح سپیدش مال تو

روزگار و سردی و یآسش مال من ، همه سرافرازی و عشق و امیدش مال تو

...

 

حالا که عطر نفسهات رو بهم ارزونی کردی ، با من نامهربون اینهمه مهربونی کردی

زندگی   صدای چلچله های سبزه زارش مال تو

غرش و پنجه ببرای درنده اش مال من

زندگی   نم نم بارون و عطر شالیزارش مال تو

افتاب داغ کویر و تیغ برنده اش مال من

 

همه شیرینی زندگیمون مال تو

...

همه تلخی روزگارش مال من



 
ای کاش ها
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸  

ایکاش میشد مثل تدوین یک فیلم ، گذشته را هم تغییر داد همان جور که میخواستم

لحظه های نابش را تا اینده امتداد میدادم. لحظه های با هم بودن، لحظه های بی غم بودن، لحظه های ....

ای کاش.

ایکاش میشد خوب ها جاودانه میماندن. هیچ کسی خوبش را از دست نمیداد. ای کاش پدر زنده بود...

ای کاش.

ای کاش میشد  ای کاشهایم به حقیقت میپیوست

باز هم ای کاش...



 
تب تلخ
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸  

خدا خدا ما رو برای هم نمیخواست فقط میخواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ما مال ما نیست فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ خودش از حسرت ما با خبر بود

خدا ما رو برای هم نمیخواست خودت دیدی دعامون بی اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم،میبینم میری و میبینی میرم

تو وقتی هستی اما دوری از من  نه میشه زنده باشم،نه بمیرم

نمیگم دلخور از تقدیرم اما تو میدونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیر باید میرسیدیم داره رو دستامون میمیره این عشق



 
بیقراری...
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸  

از تو گذشتن واسه من سخته  با تو نبودن درده      واسه من

زنده بودنم مرگه    بدون تو و عشقت                    واسه من

وجود من مال تو    قلب تو هم مال من عزیزم

رفتن تو مرگ منه

دستهات توی دست منه

نگو باید جدا بشیم

نبود تو نبودمه

بدون تو کم میارم    تا پای جون دوستت دارم

اگر ازم جدا شی     امید موندن ندارم

واسهء با تو بودن   زندگیمو باختم

یه کلبه ای از عشق   برای تو ساختم من

عاشق تو بودم

عاشق تو هستم

برای دلم  پا رو   روی همه بستم من



 
دل نوشته های من
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸  

نمیدونم باید بابت این داده خدایی ، پروردگارم رو سپاس گویم؟ یا ناله ای سر دهم تا سوزش گوش اسمانیان را پرکند؟

داده خدایی!

میدونی چی رو میگم؟

درک کردن!

عجیبه؟ شاید . اما گاهی برای من تلخی رو به همراه داره. اونقدر تلخ که مزه گسش با هیچی از بین نمیره. چرا من باید همه کائنات رو درک کنم و بفهمم؟

ایا کسی هست که مرا بفهمد؟؟؟



 
روز بعد دیر است برای عاشقی
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸  

کاش می‌شد تا جهان زیبا شود

قلب من با عشق خود تنها شود

جای غصه کاش در دل‌ها نبود

کاش شادی در دل ما جا شود

مرگ و حسرت گم شود در عالمی

شور و شادی در جهان پیدا شود

روح من گردد رها از بند تن

عازم عرش خدا، بالا شود

روز بعد دیر است برای عاشقی

کاش وقت عاشقی حالا شود

کاش روحم حل شود در عشق او

روز دیگر در خودش پیدا شود



 
مهمانی غم
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸  

ای دل بی یارم

تنها کس و کارم

دیدی ازم دل کند

اونکه دوسش دارم

اون که یه عمری بود

غصه اش رو میخوردم

دیدی چه راحت گفت

من توی عشق ازادم!

ای دل غمدیده ام

دیدی چه بیرحمه

معنی احساس رو

دیدی نمیفهمه

رفت و شدم تنها اما

خوب میدونم اون نیست تنها

من دیگه از امشب هر شب

مهمونی دارم با غمها



 
دلم که می‌گیرد . . .
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸  

دلم که می‌گیرد می‌بینم حق با آسمان است که می‌گرید، ناله می‌کند، می‌غرد و می‌سوزد. خوشا به حالش. چقدر دوست داشتنی و زیبا احساس خود را می‌گوید. گاهی صاف و زلال چون آینه و آن گوشه‌اش یک خورشید مهربان یا یک ماه قشنگ که گرما و نورشان هم صداقت دارد و زمانی هم سیاه و ابری و دم کرده و عصبانی و بغضی که گویی هرگز باز نخواهد شد و از پس این همه سیاهی نه ماه دیده می شود و نه خورشید و ناگهان هق هق گریه آسمان و ریزش باران

چقدر این صدا برایم آشناست. صدای هق‌هق گریه آسمان را می‌گویم، صدای بارش باران را. بارها آن  را از اعماق وجودم شنیده‌ام. صدایی است که رنگ تنهایی دارد، بوی فراق و درد دوری.

گوش کن! دوباره در دور دست‌ها آسمان نالید. شاید در جایی دیگر از این شب تاریک بی ستاره، عاشق دلشکسته‌ای غریب تر از من به آسمان چشم دوخته و باران با او هم‌آوا شده و هم‌قدم اشک‌هایش شده است.

حق با آسمان است. باید گریست. باید بارید. باید فریاد برآورد. باید بغض را شکست. باید  چون صاعقه سوخت و بر زمین خورد.

حق با آسمان است.